تبليغاتX
تولد تنهایی

تولد تنهایی

دفتر خاطرات من

سلام

خیلی تعجبه که دوباره پیدام شده نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من درگیر درسامم سال دیگه کنکور دارم خیلی فشار رومه هز همه طرف. هرکس اینمطلب رومی خونه واسم دعا کنه. دلم واسه اون روزا که هفته ای سه باز اپ میکردم تنگ شده خیلی خسته شدم از کتابام دیگه بدم میاد..

تواین چندوقتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاد اتفاقای جدیدی. اینکه نگین عقد کرده. توزندگی من تغیزات زیادی ایجاد شد نظرم درمورد یکی کلا عوض شد وخیلی چیزای دیگه که خیلی دوست داشتم همه روبراتون جمله میکردمتا ... ولی حیف که این کنکور لعنتی در پیشه...

ازاینکه محمد رفت خیلی ناراحت شدیم هم من هم نگین وامیدوار بودیم دوباره برگرده ولی.... راستی من ۱۷ ساله شدم.

من دیگه برم سر درس ومشقم اراونایی که میان ونظر میدن خیلی مچکرم...

پاورقی: دکمه های کیس زوداداشم در اورده اشتباهی گذاشته اگه غلط املایی زیاد داشت ببخشید دیگه...

عسلی براتون نوشت. یاعلی

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 9:28 PM توسط عسل |


درباره ی موفقیت از جهات گوناگون اظهار نظرهای متفاوت و فراوانی شده است . اما هیچ یک از این اظهار نظرها مطلق و به طور صددرصد قابل استناد نبوده است . موفقیت همیشه در رابطه با افراد و اعمال ان ها مطرح بوده و به عبارت ساده می توان گفت: در جنبه های مختلف سبقت گرفتن انسان از افراد هم سطح را در اصطلاح موفقیت می نامند.

سلام  ای غروب غریبانه ی دل, سلام ای طلوع سحرگاه رفته...(احسان خواجه امیری داره همین الان تو گوش من میگه)

اون متن بالا متن تقدیر نامه ای بود که استاد زحمتشو کشیدن. تو همون جشن سال تحویل که گفته بودم چهار شنبه دعوتیم. نگین و مریم ولیلا هم اومدن یعنی من که رفتم اونا تازه از تهران رسیده بودن خونمون نگین هم اووردشون با خودش ولی فرزانه نیومد خسته بود از تهران تا اهوازو خودش رانندگی کرده بود هر چند خیلی دلم می خواست اونم باشه ...بعد از جشن هم که مراسم خداحافظیه نهایی بود چون دیگه ما دوستا همدیگه رو نمیدیدیم تا ۱۵ فروردیم هممون اشک تو چشامون رفتیم تو یه کلاس خالی و یه دل سیر همدیگه رو دیدیم و بوسیدیمو گریه کردیم یکی نبوداز ما دیونه ها یه فیلمی بگیره واقعا مسخره بود منو شادی و سارا عادت داریم لبای همو میبوسیم ولی انگار نزهت اولین بار بود میدید ما لب همو میبوسیم جیغ زد انگار یه عالمه ادم پشت در بود (!!؟؟) همه با هم گفتن چی شد اتفاقی افتااااااااااد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه نزهت رو هم یادش دادیم....

لحظه سال تحویل امسال با سالای دیگه فرق داشت خیلی تو دلم دعا کردم خیلی قولا هم به خودم دادم می خوام امسال خیلی خوب باشم  محمدم که گفت سر سفره واسم دعا کرده خیلی خوش حال شدم انگار براورده شدن ارزوهام به دعای محمد ربط داره...

یادم رفت از سفره عکس بگیرم...

دیروز رفتیم شوشتر خیلییییییی خوش گذشت . قرار شد این دفعه بریم اثار باستانی  دفعه دیگه بریم باغاش

باغای شوشتر که از جنگلای شمالم با صفا تره

اثار باستانیش : ابشارای شوشتر  خانه ی مستوفی ....(بقیه رو بلد نیستم دوس دارین بدونین برین تو وب شیرین)

این خانه ی مستوفی یه چیزی  تو مایه های ارگ کریم خانه زند بود ولی سایز کوچیکترش مال زمان رضا شاه بود اتفاقا وقتی رضا شاه میاد شوشتر به مدت دو شب هم اونجا اقامت داشته . من که از توصیفش عاجز ام فک کنم شیرین جون بهتر بتونه بنویسه ولی حال میده واسه یه جشن عروسی.

همین که وارد شدیم نگین گفت عسل اینجا بازار سوژست دوربینتو اماده کن.منم هی چیلیک چیلیک عکس گرفتم ولی.. هیچکدومش به درد نمی خوره عکاسی کار خاله پسره که در دسترس نبود.

 

احساسی نوشت: باید با یکی حرف بزنم ولی الان در دسترسم نیست شاید 15 یا 16 ببینمش دلم عجیب براش تنگیده اخه خیلی وقته ندیدمش شاید دوهفته بشه!!

دوست دارم از این فرمای اهدای عضو پر کنم ... کی دوست داره همراهی کنه؟؟

بعضی وقتا فک میکنم هنوز بچم چون یه جاهایی خیلی زود کم میارم شاید بهتره بگم گول میخورم خوب یه جاهاییم از این که خودم به اشتباه خودم پی میبرم خوش حال میشم بهتر از اینه که یکی بهت گوش زد کنه!!!

 

تهرانی های عزیز من دارم میام تهران... من از بچگی یادمه تو تهران پیاده رفتم این مریم لیلا مارو از ولی عصر تا کوکاکولا تا میدون شهدا از اونور تا .... پیاده بردنمون.تابستونم که رفته بودیم دو سه باری سوار ون شدیم.

دیگه برم بخوابم که فردا پاشم مثل دخترای خوب بشینم سر درسم فردا 7 ساعت باید بخونم  

ببخشید اگه بد مینویسم دیگه حوصله نوشتن ندارم ولی به خاطر اون گلایی که میان کام میزارن میام

راستی حیف که شمارهاتونو نداشتم واستون اس ام اس سال نو تبریک بفرستم!!!!

 

عسلی براتون نوشت یا علی

خدا حافظ ای شعر شبهای روشن...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 11:46 PM توسط عسل |


سلام به دوستای گل خودم

خیلی دلم برا وباتون تنگیده البته بی خبر نیستم ازتون نگین جون میاد وباتونو میخونه شب وقت خواب واسم تعریف می کنه Night منم که اینطوریم

اول خبر بدم بتون که دارم عینکی مشم نمی دونم شمام عینکی هستین یا نه ایشالا که تجربه نکنید ولی یه حس عجیبی بهم دست داد وقتی برای اولین بار احساس کردم چشم تار میبینه یه حس بزرگی   حسه مسئولییت خیلی بی ربطه ولی خوب...

من همیشه دوس دارم حسای عجیبمو تعریف کنم مثلا حس حرف زدن با یه دوست یا بودن در کنار دوستام یه حس قشنگه برام که خیلی دوسش دارم . اینی که الان میخوام بنویسم یه حسیه که ایشالا همتون تجربش کنید اینکه سر کلاس فیزیک یه تستو که هیچکس نتونه حل کنه حل کنی!!! این یکی حسه شادی و راضی بودن از زندگی رو داره

خلاصه بگم که عینک زدن و من خیلی دوست داشتم همیشه ارزو میکردم عینکی بشم حتی وقتی دکتر چشم پزشکی بهم گفت خانوم چشاتون ضعیف شده از بس خوش حال بودم می خواستم ببوسمش...

ولی واسه بار اول که اون حس عجیب بهم دست داد می خواستم گریه کنم... .

تمام این ماجرا(عینکی شدن)در عرض دوتا ازمون یعنی یه ماه اتفاق افتاد

حالا میخوام یه جریان شنبه روز بعد از ازمون تو اموزشگاه رو براتون بتعریفم.

شنبه تایم ظهر بودیم زنگ اخرم تو مدرسه مراسم اش خوری داشتیم تو اون هیلی ویلی نزهت شده بود کاسه داغ تر از اش. پاشده بود سینی سینی ظرف اش می برد در کلاسا هی این ناظم بیچاره میگفت نزهت جان بزار خودشون بیان ببرن ولی نزهت که گوش نمی کرد اخرشم پشت مانتوش اشی شد حالش گرفته شد

 خلاصه اون روز شنبه کلاس داشتیم بعد از مدرسه یه راس رفتیم اموزشگاه . همه جمشون جمع بود منشی اموزشگاه نیومده بود کارنامه هامونو بگیره  استاد خودش نشست پشت سیستم اول مال تجربیارو گرفت اتاق سایت خیلی شلوغ بود یعنی ما دوستا(سوما)تو سایت بودیم ولی پیشا که از حسادتو داشتن میترکیدن تو کلاس نشسته بودن

 نوبت کارنامه های ریاضی شد یهو همه باهم گفتن اااااااااا(با کسره بخون) کارنامه عسل اا(با ضمه بخون) جمع شدن دور میز کامپیوتر مانیتورم که تقریبا چرخیده بود طرفشون.

 من حالم گرفته شد زدم بیرون از سایت سارا و بچه ها اومدن ببینن چی شده بهشون گفتم به بچه ها بگو همه بیان بیرون نمی خوام کسی کارناممو ببینه خلاصه استاد خودش 2 ریالیش افتاد منیتورو چرخوند طرف خودش.

 دوباره رفتیم نشستین دو اتاق سایت یهو استاد چشاش 4تا شد . با صدای بلند گفت بچه ها بچه ها گوش کنید : تراز خانوم ... (بنده عسل خانوم) شده 9138 به خدا دیگه بقیو نفهمیدم چی شد فقط یادمه عین این زیارتگاها هی بوسیده شدم (دوستام )

همه داشتن دس میزدن استاد که داشت از خوشحالی منفجر میشد نمیدونی با چه ذوقی دست میزد . گفت اقای ... (اسم مدیر یه اموزشگاه دیگه رو گفت) بره بمیره که همچین داوطلبی نداره  حرفاشو با صدای بلند و محکم می گفت 

خلاصه بچه ها بردنم تو حیاط درو بستن افتادن به رقصیدن کارناممو هم گرفتن باش رقصین عین اون وقتی که جهاز عروس و میگیرن بالا سرشون.. باش میرقصن

خیلی روز خوبی بود همیشه تو خاطرم میمونه

استاد که هیچوقت دسش به وب من نمیرسه ولی میخوام از همین جا بهش بگم که موثر ترین عامل موفقیت من خودشه  با اون نیشایی که گاهی میزنه ادمو به رقابت با خودش دعوت میکنه دلم می خواد بدونه ولی نمیدونم چه جوری بهش بگم رقیب من خودشه

 

عسلی براتون نوشت یا علی بایHello

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 10:54 PM توسط عسل |